چسبناک برگزیت انگلیس انتخابات اخبار بین الملل

چسبناک: برگزیت انگلیس انتخابات اخبار بین الملل

گت بلاگز اخبار حوادث پسری که می گفت حاضر است جانش را برایم فدا کند،به بهانه خرید ساندویچ مرا قال گذاشت و رفت

سایت رکنا نوشت:او گفت: فرشاد حرف های قشنگی می زد و برایم رؤیا های قشنگی ساخته بود. من یک دل نه صد دل عاشق او شده است بودم و اگر یک روز صدایش را نمی شنیدم احسا

پسری که می گفت حاضر است جانش را برایم فدا کند،به بهانه خرید ساندویچ مرا قال گذاشت و رفت

عبارات مهم : ایران

یک دختر فراری با مراجعه به پلیس مشهد از فرشاد شکایت کرد.

سایت رکنا نوشت:او گفت: فرشاد حرف های قشنگی می زد و برایم رؤیا های قشنگی ساخته بود. من یک دل نه صد دل عاشق او شده است بودم و اگر یک روز صدایش را نمی شنیدم احساس دل تنگی می کردم.

چند ماه گذشت. هنگامی که از فرشاد خواستم به خواستگاری ام بیاید بهانه ای جور کرد و گفت پدر و مادرش آدم های سخت گیری هستند و نمی گذارند این ازدواج سر بگیرد. با شنیدن حرف های او ناامید شده است بودم و حتی چند روز ی هم به تماس های تلفنی اش پاسخ ندادم، ولی هنگامی که دوباره وارد اینترنت شدم برایم خبر فرستاد و ابراز علاقه و علاقه کرد.

پسری که می گفت حاضر است جانش را برایم فدا کند،به بهانه خرید ساندویچ مرا قال گذاشت و رفت

اعصابم به هم ریخته بود. می گفت باید هر دو خانواده را درمقابل کار انجام شده است قرار بدهیم. نمی فهمیدم چه می گوید و راستش را بخواهید با ۱۷سال سن اصلا عقلم به این حرف ها قد نمی داد. بالاخره حرفش را واضح بیان کرد . به پیشنهاد فرشاد از منزل فرار کردم و از پایتخت کشور عزیزمان ایران به مشهد آمدیم. می گفت: چند روزی اینجا می مانیم و بعد هم به یکی از کشورهای همسایه فرار می کنیم و زندگی جدیدی جهت خودمان تشکیل می دهیم.

بدون آنکه به سرانجام این کار احمقانه فکر کنم با آرزوهای واهی پا در مسیری گذاشتم که آبرو و حیثیتم را به باد داد و روسیاه و شرمنده شدم. فرشاد مرا به منزل یکی از دوستانش برد . ولی هنوز چندساعتی نگذشته بود که از حرف هایش فهمیدم پشیمان شده است است.

سایت رکنا نوشت:او گفت: فرشاد حرف های قشنگی می زد و برایم رؤیا های قشنگی ساخته بود. من یک دل نه صد دل عاشق او شده است بودم و اگر یک روز صدایش را نمی شنیدم احسا

من هم دلهره داشتم و پشیمان شده است بودم . بیرون آمدیم تا در خیابان قدم بزنیم. در خیابانی شلوغ ، فرشاد به بهانه خرید ساندویچ رهایم کرد و غیبش زد. حدود دو ساعت کنار پیاده رو منتظر ماندم و تازه فهمیدم چه رودستی خورده ام. پسری که ادعا می کرد حاضر است جانش را برایم فدا کند، پول هایم را برداشته و فرار کرده بود.

نمی دانستم چه کار کنم. پولی هم نداشتم که به پایتخت کشور عزیزمان ایران برگردم. بعد از ۱۰ ساعت در به دری در حالی که چشم هایم را ازخستگی نمی توانستم باز نگه دارم و گرسنگی نای راه رفتن برایم نگذاشته بود، پلیس مرا پیدا کرد. حقیقت را به مأموران انتظامی گفتم ، آن ها هم خانواده ام را در جریان قرار دادند.

پسری که می گفت حاضر است جانش را برایم فدا کند،به بهانه خرید ساندویچ مرا قال گذاشت و رفت

واژه های کلیدی: ایران | پشیمان | خانواده | ساندویچ | ابراز علاقه | اخبار حوادث


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs